تبليغاتX
عرفان برابری آزادی
آزادی بیان و قلم

وحشی سرگشته بودم تا شدم آرام ، رام                   

 

                                               بر سر راهم کشید آن یار سیم اندام ، دام

 

 

ناله ها کردم بسی از هجر در گلزار ، زار

 

                                              جلوه ای مستانه کرد آن نو گل عیار ، یار

 

 

تا فروشد بر وجودم آن بت طناز ، ناز

 

                                             گشتم از صیاد غافل همچو آن شهباز ، باز

 

 

خواستم کز بهر من سازد دمی میسور ، سور

 

                                            گفت ای دیوانه مهر دختر انگور ، گور

 

 

چیزی برای گفتن نیست

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/07ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط سعید | 

زمان گذشت

گذشتم از کسی که خودم بودم

تنها ماندم

و آنقدر کنار خود رقصیدم

                که آمدی

                برابر من

                روی راحتی که نشستی.

 

نه تنها ماندم

که تنها    من و تنهایی

دو ستاره مبهم در غم

دو تا پرنده مطرود

                  در هوا

دو نفس مشکوک

                  در نفس

 

تو آمدی

             و

من

                  برای تو جان میدهم

 

  سلام ای غریب آشنا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/06ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط سعید | 
با اینکه این شعر رو من نگفتم ولی دقیقا حرف منه چون هیچ وقت { سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست }

سکوتم از رضایت نیشت  

دلم اهل شکایت نیست

 

هزار شاکی خودش داره

خودش گیره گرفتاره

 

همون بهتر که ساکت باشه این دل

جدا از این ضوابط باشه این دل

 

از این بدتر نشه رسوایی ما

که تنها تر نشه تنهایی ما

 

کسی جرمی نکرده گرد ما این روزها عشقی نمیورزه

بهایی داشت این دل پیش ترها که در این روزها نمی ارزه

 

که کار ما گذشته از شکایت

هنوز هم پایبندیم در رفاقت

 

میریزه تو خودش دل غصه هاشو

آخه هیچ کس نمیخواد قصه هاشو

 

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط سعید | 
 

چرا شبگیر می کرید ؟

من این را پرسیده ام

من این را میپرسم

عفونت از صبری است

که پیشه کرده ای

به هاویه وهن.

تو ایوبی که از این پیش گر به پای برخاسته بودی

خضروارت به هر قدم

سبزینه چمنی به خاک میگسترد ُ

و باد دامانت

تندبادی

تا نظم کاغذین گلبوته های خار بروبد

من این را گفته ام همیشه

همیشه من این را میگویم .

احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/22ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط سعید | 

با تو نشستیم

 

لحن تند قناری   تنک شد

 

بر سطح قهوه ای باران .

 

 

از دوست داشتن ات حرفی بود

 

لای لبانت

 

رژه های تیره تردید

 

پوست انگستانت

 

حروف دوست داشتن ات را گم میکرد

 

هوا نشسته بود

 

روزنامه ورق میزد .

 

 

پارک

 

هاشور زد     تصویر با تو نشستن را

 

صدا ترک خورد

 

حنجره صبح

 

گرومب گرومب     سبد های تیره ای ابر

 

صدا ترک خورد

 

نامه های تو در طوفان

    

صدا ترک خورد           

 

آینه ای در تاریک ر.

 

      بعد هوا شب شد

 

سیاهی رفت     

 

ذهن سبز پارک    

 

از نیمکت نمزده پلک گذشتی

 

و خدا عادت شد .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/19ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

روشنفکر در فارسی به معنای روشن کننده فکر است. آدمی وقتی از بند قضا و قدر مهار زندگی

 

را به دست خود گرفت و در سر گذشت خود و همنوعان خود موثر شد پا به دایرة روشنفکری

 

گذاشته و اگر روشنفکری را تا حدودی آزاد اندیشی معنی کرده‌اند و نیز به همین دلیل است که

 

روشنفکر آزاد از قید تعصب یا تحجر مذاهب و نیز آزاد از تحکم و سلطه قدرتهای روز خود را

 

مسئول زندگی خود و دیگران می دانند که لوح ازل و قلم تقدیر را بسیار واضح می‌نماید اگر در

 

همین جا تذکر داد بشود. که چنین نوع برخوردی یا جهان بینی و بینشی امور زندگی هم وظیفه

 

است و هم کار و هم حق برای عده‌ای مخصوص از هر اجتماع که در درجة اول در بند حوائج

 

ابتدایی زندگی نیستند و رفاه نسبی مختصری که دارند از بند احتیاجات تن دور شده و تازه دچار

 

بند عقل شده‌اند و از بند خویش که رسته اند به دیگران گرفتار آمده‌اند. به تعبیر دیگر روشنفکری

 

هم از حقوق و هم از وظایف دسته مخصوصی از مردم است که فرصت جرات ورود به لاهوت

 

و ناسوت را دارند. یعنی فرصت و جرات و اجازه اندیشیدن در این دو مقوله را که امور آسمانها

 

و اعتقادات و اصول (لاهوت) باشد و امور زمین و مردمش و زندگیشان و چونی و چندی‌هایش

 

(ناسوت) سه شرط برای روشنفکری می توان گذاشت: شرط اول به معنی وقت فارغ شرط دوم

 

جرات به معنی دل داشتن و شرط سوم و آمادگی از درون فشارند و نترسیدن.

چه کسانی نمی توانند به قلمرو روشنفکری درآیند:

-کسی که در بند تن و شکم است چه فقیری که عمری در جستجوی لقمه نانی است و چه

 

خوشگذرانی که بی غم است و غم دیگری را نمی‌شناسد

-کسی که در بند تعصب است خواه تعصب مذهبی خواه تعصب سیاسی

بنابراین می توان گفت که روشنفکر کسی است که فارغ از تعبد و تعصب و دور از

 

فرمانبری،اغلب نوعی کار فکری می کند و نه کار بدنی حاصل کارش را که در اختیار جماعت

 

می گذارد کمتر به قصد جلب نفع مادی می گذارد یعنی حاصل کارش بیش از آنکه جلب نفع

 

مادی و شخصی باشد حل مشکلی اجتماعی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط سعید | 


اشاره‏:
بى ترديد دکتر شريعتى شخصيتى است كه از شروع

 

دهه 50 به بعد تاثيرى شگرف بر انديشه دينى و مبارزات

 

سياسى كشورمان داشته و دارد. جا دارد كه ما ضمن

 

تحليل و تمجيد از اين گونه انديشمندان، گامى نيز فراتر

 

نهيم و به شناخت و تحليل آرايشان نزديك‏تر شويم. آنچه

 

مى‏خوانيد تلاشى است براى شناخت نظريه سياسى

 

شريعتى درباره «امت و امامت»، اميدواريم مفيد افتد.


در ميان انديشمندان و متفكران مسلمان كشورمان، دكتر

 

شريعتى از چهره ‏هايى است كه بر سر انديشه و آرا وى

 

اختلاف نظرهاى فراوانى وجود داشته و دارد. در دوران

 

حيات وى و در سالهاى اوليه انقلاب، اين اختلاف نظرها را

 

بيشتر قشرى از روحانيون و طرفداران اسلام سنتى دامن

 

مى‏زدند ولى در سالهاى اخير، روشنفكران غير مذهبى يا

 

مذهبى، در مسير نقد مبانى فكرى و نظرى جمهورى

 

اسلامى و مشخصا در نقد مبانى دينى اصل ولايت فقيه،

 

به سراغ آرا شريعتى هم رفته و به تحليل و نقادى

 

انديشه‏هاى او پرداخته‏اند. در همين راستا در چندين

 

موضوع مهم و اساسى، نظير تفسير ايدئولوژيك از دين،

 

نظريه سياسى امت و امامت، ضديت با غرب و غربزدگى،

 

طرح شعار بازگشت به خويشتن، مخالفت با روشنفكرى

 

وابسته و غربزده، مخالفت با شريعتى در ميان

 

روشنفكران آغاز شده و تلاش مى‏شود ضمن دفاع از

 

مظلوميت شريعتى و جانبدارى از طرح مجدد وى، در اين

 

موضوعات اساسى، با وى مخالفت شود. يكى از اين

 

مباحث مهم و جدى شريعتى، مقوله رهبرى در جامعه

 

بشرى و مشخصا جامعه اسلامى و نوشته وى در زمينه

 

بررسى جامعه‏شناسى امت و امامت است. مخالفت اين

 

دست از روشنفكران - اعم از مذهبى يا غير مذهبى - با

 

انديشه امت و امامت، عمدتا به اين دليل است كه ميان

 

نظرات شريعتى و آنچه در ايران به عنوان بحث ولايت

 

فقيه مطرح مى‏شود، شباهت هاى فراوانى وجود دارد و

 

به يك معنا، آرا شريعتى در مقوله امت و امامت را

 

مى‏توان پشتوانه‏اى نظرى براى مقوله ولايت فقيه هم

 

دانست. در واقع در مباحثى چون ويژگيهاى مكتبى

 

رهبرى ايدئولوژيک، نقش دولت در هدايت توده‏ها به

 

سوى تحقق ارزشهاى مكتب، نحوه گزينش رهبرى صالح

 

در جامعه اسلامى، ناكارآمدى دموكراسى در مقابل

 

رهبرى مكتبى و ايدئولوژيك و امثالهم، نظريه سياسى

 

«امت و امامت» با اصل «ولايت فقيه» يكسانند. شريعتى

 

در شروع بحث، از تعريف مفاهيم امت و امامت آغاز

 

مى‏كند و با نقل مفهومى از يك اسلام شناس اروپايى -

 

مونتگمرى وات - مى‏گويد: «آنچه مونتگمرى وات به آن

 

توجه داده، اين است كه مردم در طول تاريخ و نيز در

 

عرض جغرافيا، دسته دسته زندگى مى‏كنند. اين

 

بیگانه ترین آشنا

 

مجموعه افراد و آحاد انسانى كه مجمعى ساخته‏اند و در

 

آن مى‏زيند، جمع خويشتن را چه ناميده‏اند؟ نوع اسمى

 

كه براى اجتماع خود تعيين كرده‏اند، مبين بينش و تلقى

 

آنها از زندگى اجتماعى و معناى واقعى تجمع آنها

 

است.» وى سپس با ذكر واژه هايى كه گروه هاى

 

انسانى با آن اسامى ناميده مى‏شوند (مثل ناسيون،

 

قبيله، توده، مردم، اجتماع، طبقه، شعب و...) تعريف هر

 

يك را بيان كرده و آن را با مفهوم «امت» مقايسه مى‏كند.

 

وى در تعريف «امت» مى‏گويد: «كلمه امت از ريشه

 

«ام» به معنى آهنگ، قصد و عزيمت كردن است و اين

 

معنى تركيبى است از سه معنى حركت، هدف و تصميم

 

خودآگاهانه! و چون در ريشه «ام» مفهوم پيش روى نيز

 

نهفته است، بنابراين چهار عنصر اين معنى مركب را

 

مى‏سازند:


1- انتخاب 2- حركت 3- پيش رو 4- مقصد

پس اسلام پيوند اساسى و مقدس افراد انسانى را در

 

اين جا، نه اشتراك افراد در خون مى‏بيند، نه خاك، نه

 

تجمع، نه اشتراك در مقصد، نه اشتراك در شكل كار و

 

ابزار آن و نه در تشابه نژاد يا حيثيت اجتماعى و نوع

 

زندگى... هيچ. پس چه پيوندى است كه در نظر اسلام،

 

اساسى‏تر و مقدس‏تر از همه اينهاست؟ رفتن! گروهى

 

از افراد انسانى كه يك راه را براى رفتن انتخاب كرده‏اند!


همه اين اصطلاحات كه يك گروه اجتماعى از انسان را

 

بيان مى‏كنند، فرم و شكل و خصوصيت و ظرف مكان را

 

نشان مى‏دهند يعنى همه استاتيك اند و تنها امت

 

ديناميك است.

در اين اصطلاح (تنها براساس آنچه از تحليل امت برمى

 

آيد) اين مفاهيم وجود دارند:


1- اشتراك در هدف و قبله 2- رفتن به سوى قبله و

 

هدف‏ 3-لزوم رهبرى و هدايت مشترك

پس امت - براساس تعريفى كه از جمع معانى اى كه در

 

اين كلمه هست، برمى آيد - عبارت است از: جامعه

 

انسانى اى كه همه افرادى كه در يك هدف مشترك اند،

 

گرد هم آمدند تا براساس يك رهبرى مشترك، به سوى

 

ايده‏آل خويش حركت كنند. پس خويشاوندى افراد

 

انسانى... عبارت است از اعتقاد اشتراك در يك رهبرى

 

واحد در جامعه‏اى كه افرادش متحد و متعهدند كه در اين

 

راه به طرف قبله مشترك حركت كنند و آن جامعه داراى

 

يك رهبر آگاه مورد اتفاق همه است.» وى سپس به

 

تعريف «امامت» مى‏پردازد و مى‏گويد: «چون امت را

 

شناختيم، به سادگى مى‏توانيم تعريف دقيق و روشن

 

امامت و نقش اجتماعى آن را به دست آوريم.


همان طور كه اسلام براى جامعه اصطلاح خاصى دارد،

 

در برابر اصطلاحات مشابهش يعنى جامعه، ناسيون،

 

ملت، شعب، طايفه و... امثال آن، براى رهبرى اين

 

جامعه يعنى امت هم اصطلاح خاصى دارد. در برابر

 

حاكم، زمامدار، پيشوا، رئيس، پادشاه، قيصر، فرمانده

 

و.... اصطلاح «امام» را دارد و اين اصطلاح نيز همه معانى

 

گوناگون و سرشارى را كه در امت مطرح است، واجد

 

است و همان امتيازاتى كه در اصطلاح امت وجود دارد و

 

بينشى كه در آن نهفته است، اصطلاح امام نيز نسبت به

 

ديگر اصطلاحات مشابه و معادلش در تلقى‏هاى گوناگون

 

و فرهنگ‏ها و مكتب‏هاى مختلف اجتماعى و سياسى و

 

علمى داراست...

رهبرى امت (امامت)... مى‏خواهد و متعهد است كه در

 

مستقيم‏ترين راه ها با بيشترين سرعت و صحيح‏ترين

 

حركت، جامعه را به سوى تكامل رهبرى كند، حتى اگر

 

اين تكامل به قيمت رنج افراد باشد، البته رنجى كه

 

اكثريت آگاهانه پذيرفته‏اند، نه كه بر آنها تحميل كرده

 

باشند. بدين ترتيب، امامت عبارت مى‏شود از رسالت

 

سنگين رهبرى و راندن جامعه و فرد از آنچه هست به

 

سوى آنچه بايد باشد، به هر قيمت ممكن، اما نه به

 

خواست شخصى امام بلكه براساس ايدئولوژى ثابتى كه

 

امام نيز بيشتر از هر فردى، تابع آن است و در برابرش

 

مسئول! و از همينجاست كه امامت از ديكتاتورى جدا

 

مى‏شود و رهبرى فكرى انقلابى با رهبرى فردى

 

استبدادى تضاد مى‏يابد.»


با چنين تعريفى از «امت» و «امامت»، شريعتى

 

تاكيد مى‏كند كه در جامعه اسلامى، از ميان دو

 

بينش و دو طرز تفكر موجود در زمينه حكومت مردم

 

يعنى «اداره جامعه» و «هدايت جامعه»، اصل

 

همان بينش اخير يعنى هدايت جامعه است. وى

 

تاكيد مى‏كند كه حكومت تنها مدير و نگهبان و حافظ

 

جامعه نيست بلكه رهبرى و تربيت مردم را به

 

بهترين شكل و براساس يك مكتب تعهد مى‏كند.

 

وى با مقايسه دو مفهوم «سياست» و «پليتيك»،

 

مفهوم سياست را مترقى‏تر از پليتيك معرفى

 

مى‏كند و مى‏گويد: «سياست فلسفه دولتى است

 

كه مسئوليت شدن جامعه را برعهده دارد و نه

 

بودن آن را. سياست يك فلسفه - به معنى واقعى

 

كلمه - مترقى و ديناميك است. هدف دولت در

 

فلسفه سياست، تغيير بنيادها و نهادها و روابط

 

اجتماعى و حتى آرا و عقايد و فرهنگ و اخلاق و

 

بينش و سنت‏ها و سليقه‏ها و خواست‏ها و به طور

 

كلى ارزش‏هاى جامعه است.


براساس يك مكتب انقلابى، يك ايدئولوژى اصلاحى و به

 

سوى تحقق ايده آل‏ها و خواست‏ها و ارزش‏ها و اشكال

 

متكامل و رهبرى مردم در جهتى متعالى و بالاخره كمال،

 

نه سعادت؛ خوبى، نه خوشى؛ اصلاح، نه خدمت؛

 

ترقى، نه رفاه، نه قدرت؛ حقيقت، نه واقعيت؛ بالا رفتن،

 

نه خوش ماندن ؛ و... در يك كلمه: مردم سازى، نه مردم

 

مدارى ؛و برعكس، پليتيك، معادل غربى آن در فلسفه

 

حكومت، بر اصل ساختن تكيه ندارد، بلكه بر اصل داشتن

 

تكيه دارد و چنانكه ريشه لغت و نيز منشا تاريخى آن

 

حكايت مى‏كند، هدفش كشوردارى است براساس نه

 

ايدئولوژى انقلابى، بلكه بر طبق ايده عمومى و نه براى

 

رشد فضيلت، بلكه كسب رضايت و خدمت به مردم در

 

خوش زيستن و نه اصلاح مردم براى خوب زيستن.


در مقايسه ميان اين دو بينش، بى شك مى‏توان قضاوت

 

كرد كه فلسفه دولتى كه بر سياست استوار است

 

مترقى‏تر از فلسفه‏اى است كه بر پليتيك استوار است.»

شريعتى با طرح اين گونه مباحث، شان حكومت را

 

مطابق نظر اسلامى، تنها خدمت گزارى نمى‏داند بلكه

 

اصلاح جامعه و تكامل بخشيدن به مردم را نيز وظيفه

 

اساسى حكومت مى‏داند. البته او خوب مى‏داند كه

 

رهبرى با چنين توصيفى، شباهت به ظاهر حكومت‏هاى

 

ديكتاتورى پيدا مى‏كند اما به نظر شريعتى: «آنچه

 

واقعيت دارد، صورت ظاهر نيست، حقيقت باطن است.

 

براى محكوميت ديكتاتورى، ساده لوحانه است اگر به

 

شعار دموكراسى اميد بندند، فقط به اين دليل كه

 

دموكراسى و ديكتاتورى با هم شباهتى در ظاهر ندارند و

 

از رهبرى ايدئولوژيك دم نزنيم، فقط به اين علت كه

 

ديكتاتورى مى‏تواند خود را در صورت رهبرى نمايان سازد.

 

بحث از نقاب‏ها را رها كنيم و به چهره‏ها بپردازيم. آنچه

 

رهبرى را از ديكتاتورى جدا مى‏كند، فرم نيست، محتوا

 

است، واقعيت محسوس و آشكار اجتماعى است...».

 

شريعتى ميان رژيم‏هاى ديكتاتورى و نظام‏هاى مبتنى بر

 

رهبرى متعهد، تمايز مهمى را قائل است و مى‏گويد: در

 

نظام‏هاى ديكتاتورى، اصالت با رهبر و پيشوا و خواست

 

فردى اوست در حالى كه در نظام اسلامى، اصالت با

 

رهبرى متعهد بر مبناى يك ايدئولوژى مورد قبول امت

 

است: «بدين ترتيب، امامت عبارت مى‏شود از رسالت

 

سنگين رهبرى و راندن جامعه و فرد از آنچه هست به

 

سوى آنچه بايد باشد، به هر قيمت ممكن، اما نه به

 

خواست شخصى امام بلكه براساس ايدئولوژى ثابتى كه

 

امام نيز بيشتر از هر فردى، تابع آن است و در برابرش

 

مسئول و از همين جاست كه امامت از ديكتاتورى جدا

 

مى‏شود و رهبرى فكرى انقلاب با رهبرى فردى

 

استبدادى تضاد مى‏يابد.»

شريعتى در ضمن آن كه مردم گراست و در زمان غيبت

 

به نوعى دموكراسى اعتقاد دارد، اما مطابق برداشت و

 

تفسيرى كه از نظر امت و امامت ارائه مى‏دهد، ميان

 

دموكراسى حقيقى با دموكراسى معمول و ليبرالى آن،

 

فرق قائل است و معتقد است كه «بزرگ‏ترين» دشمن

 

آزادى و دموكراسى، از نوع غربى اش خود دموكراسى،

 

ليبراليسم و آزادى فردى است. وى مى‏گويد:

 

«دموكراسى در يك جامعه عقب مانده و ناآگاه كه به

 

رهبرى انقلابى و هدايت شونده نياز دارد، دشمن

 

دموكراسى است.» به همين دليل درباره نقش مردم در

 

نظام مبتنى بر رهبرى متعهد، شريعتى ديدگاهى را ارائه

 

مى‏دهد كه تا حدود زيادى با تئورى ولايت فقيه، شباهت

 

پيدا مى‏كند و در آن، مردم، تعيين كننده امام نيستند بلكه

 

تشخيص دهنده‏اند. وى تمام شيوه‏هاى مرسوم تعيين

 

حاكم (نظير انتصاب از سوى حاكم قبلى، انتخاب از سوى

 

مردم، وراثت، غلبه، كودتا و...) را مورد نقد و بررسى قرار

 

مى‏دهد و ضعف هر كدام را برمى شمارد و در نهايت،

 

امامت را كه مقام امام است، توصيف مى‏كند. شريعتى

 

مى‏گويد:«مقام‏ها دو گونه‏اند: يكى مقامي كه به وسيله

 

يك عمل ارتباطى، يك عامل خارجى تحقق پيدا مى‏كند

 

مثل رياست يك اداره كه با عمل نصب از طرف مافوق، يا

 

وكالت مجلس كه با عمل انتخاب و اخذ آرا اكثريت تحقق

 

مى‏يابد.

اما نوع ديگرى از درجات و مقام در انسان‏ها وجود دارد كه

 

نه با انتصاب تحقق پيدا مى‏كند و نه يا انتخاب و نه مفهوم

 

كانديداتورى درباره‏اش صادق است، زيرا، در هر يك از اين

 

اشكال تعيين، منشا اعطاى قدرت و تعيين حق در خارج

 

از شخص است: در نصب از بالا، در دموكراسى از پايين

 

(مردم)، اما در اين مورد منشا حق، خود شخص است.


مثلا يك نابغه، يك پارسا، يك شاعر يا نويسنده، يك

 

مخترع يا مكتشف بزرگ، يك ايدئولوگ يا صاحب مكتب و

 

يا يك قهرمان انقلابى و ملى و حتى قهرمان ورزشى،

 

زيبايى اندام، طول قد...، ايده و صفات جزء ذات او است،

 

نه با انتخاب تعيين مى‏شود و تحقق پيدا مى‏كند و نه با

 

انتصاب و نه كانديدا شدن درباره‏اش معنى دارد. اگر

 

منصوب بشود يا نشود، اگر انتخاب شود از طرف مردم يا

 

نشود و يا هر دو بشود يا هيچكدام نشود، اين شخص

 

نابغه است، هيچ كس از مردم دنيا به نبوغ او پى نبرده

 

باشد و هيچ فردى يا مقامى او را تاييد نكرده باشد، او را

 

به اين مقام منصوب نكرده باشد.

بنابراين، امامت يك حق ذاتى است، ناشى از ماهيت

 

شخص كه مبدا خود امام است، نه عامل خارجى انتخاب

 

و نه انتصاب؛ منصوب بشود يا نشود، منتخب مردم باشد

 

يا نباشد، امام هست...

زيرا امامت به تعيين نيست بلكه آنچه درباره او مطرح

 

است، مسئله تشخيص است يعنى مردم كه منشا قدرت

 

در دموكراسى هستند، رابطه شان با امام، رابطه مردم

 

با حكومت نيست، بلكه رابطه شان باامام، رابطه مردم

 

است با واقعيت؛ تعيين كننده نيستند، تشخيص

 

دهنده‏اند.»

با اين توصيف، رهبرى ايدئولوژيك، مشروعيت خود را از

 

صلاحيت هايش اخذ مى‏كند و مردم منشا قدرت بخشى

 

به رهبرى و امامت به حساب مى‏آيند كه اين امر نيز با

 

تشخيص امام از سوى امت، تحقق مى‏يابد.

شريعتى، دموكراسى را به دموكراسى آزاد و

 

دموكراسى متعهد يا هدايت شده تقسيم مى‏كند و

 

دموكراسى غير متعهد را همان حكومت‏هاى آزادى

 

مى‏داند كه با راى مردم روى كار مى‏آيند و تعهدى

 

جز آنچه مردم با همين سنن و با همين خصوصيت

 

مى‏خواهند، ندارند. وى دموكراسى متعهد را حكومت

 

گروهى مى‏داند كه مى‏خواهند براساس يك برنامه

 

انقلابى مترقى، روابط اجتماعى و شكل جامعه و فرهنگ

 

مردم را دگرگون كنند. اين ايجاد تغيير براساس يك

 

ايدئولوژى و مكتب فكرى صورت مى‏گيرد و هدفش اين

 

است كه جامعه را به مقام و درجه‏اى برساند كه بر

 

اساس اين مكتب، به هدف‏هاى انقلابى اش برسد. وى

 

مى‏گويد: «از نظر جامعه‏شناسى سياسى، اين گروه

 

متكى به كسب راى اكثريت افراد نيست؛ متعهد به

 

تحقق ايده‏ها و عقايد و افكارش و تغيير در مسير فكرى

 

افراد، روابط اجتماعى و تكامل فرهنگى و صنعتى و رشد

 

عمل انقلابى براساس ايدئولوژى خويش است. بنابراين،

 

رهبرى سياسى اين گروه متعهد وقتى سرنوشت جامعه

 

را به دست مى‏گيرد، تمام هدفش آن است كه جامعه را

 

بر اساس مكتب انقلابى خويش بپروراند، نظام اجتماعى

 

را آنچنان كه ايدئولوژيش اقتضا دارد، تجديد بنا كند و

 

فرهنگ و اخلاق و عقايد و آراى مردم را به شكل انقلابى

 

تغيير دهد، حتى على رغم شماره آرا! چرا به

 

دموكراسى در اين مرحله اعتنا نبايد كرد بلکه بايد به

 

رهبرى شايسته‏تر تکيه نمود؟ براي اينکه هنوز آراي مردم

 

نمي توانند شايسته ترين را انتخاب کنند و هنوز توده

 

منحط، رهبرى شايسته را نمى‏تواند تشخيص دهد.»

شريعتى معتقد است كه تا بروز بلوغ سياسى مردم و

 

تحقق «دموكراسى راى‏ها» به جاى «دموكراسى

 

راس‏ها» اين روند بايد ادامه يابد و مردم به صورت

 

مستقيم در گزينش رهبرى مداخله نداشته باشند.


البته در تجربه جمهورى اسلامى، به بخش پايانى نظر

 

شريعتى عمل نشد و مردم از همان ابتدا در شكل دهى

 

به همه نهادها و درگزينش همه مسئولان حتى رهبرى،

 

دخالت داده شدند كه اين گزينش در چارچوب همان

 

مبانى عقيدتى و مكتب فكرى مقبول مردم صورت

 

مى‏گيرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/12ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط سعید | 

از شما دوستان دعوت میکنم تا صادق هدایت را بیشتر بشناسید

 

 

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد
 
يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان
 
هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي
 
خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي
 
از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه
 
خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره
 
ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در
 
سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295
 
ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل
 
شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه
 
داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

دیوانه ای آگاه

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در
 
سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك
 
اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل
 
پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي
 
كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند.

 

 
دیوانه ای اگاه

 

صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دستبه خودكشي زد و در      
 
ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي
 
سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت
 
كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه
 
شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و
 
صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك
 
ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم
 
هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در
 
وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا
 
داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه
 
در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در
 
سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين
 
سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا
 
زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در
 
بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا
 
استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با
 
مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با
 
سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس
 
دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا
 
همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت
 
صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328
 
براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به
 
دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم
 
پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به
 
خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در
 
گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه
 
پدري زندگي كرد.

 


   

 


 
+ نوشته شده در  شنبه 1384/04/11ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط سعید | 

پس از هشت سال تلاش برای تثبیت اصلاحات در کشور ایران و کشته

 

شدن انسان های صادقی ماننر فروهر ، مجد اسکندری ، شریف ،

 

رستگاری و.... و ترور شخصیتهایی مانند حجاریان همه امید این داشتند

 

که دولت ایران رو به اصلاحات میرود و آینده ای روشن در جلوی

 

 

نماد صبر و استقامت

 

 

چشمان است ، اما حال پس از این تلاش ها و از جان گذشتگی ها میبینیم

 

که نتیجه ی اصلاحات چیزی جز فاشیسم نشده است . مخ های سیاست

 

مانند رحمانی ، علیجانی ، گنجی ، صابر و ... در زندانها شکنجه داده

 

میشوند و کسانی مانند آقایان در صدر کار مملکت قرار میگیرند . حال

 

باید پرسید که چرا در انتخابات اخیر اصلاحات رای نیاورد . آیا مدیریتی

 

صحیح وجود نداشت که اهداف اصلاحات را به مردم عامه نشان دهد ؟

 

اما نه ، وقتی کسانی مانند مهندس سحابی از کاندیدای اصلا حات حمایت

 

میکند مردم عامه نیز باید حرف وی را قبول کنند .اگر کسی جواب این

 

سوال را میداند به من بگوید.

 

من به عنوان یک نوجوان عادی از طریق این وبلاگ که تنها راه

 

ارتباطی من با جهان است به دوستان خودم رحمانی، علیجانی ، صابر ،

 

گنجی ، زرافشان و ... اعلام میکنم که همه ما سعی خود را مبنی بر

 

آزادی انها ادامه خواهیم داد و در ادامه راه آنها در جامعه تلاش خواهیم

 

کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/10ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

 

1-1تحلیلی کوتاه بر آشفتگی غیر انسانی شیوه های مجازات

 

انزوا ضربه وحشتناکی است که مجرم از رهگذر آن.با رهائی از تاثیر های بد .به خود بازمی گردد وبا اندیشیدن در ژرفای وجدان خود ،ندای نیکی راباز می یابد.

 میان جرم و بازگشت به حق و پرهیزگاری ،زندان فضای میانجی این دو حیطه است،

مکانی برای دگرگونی های فردی که به کشور اجازه می دهد که افرادی را که به هر دلیلی از دست داده صحیح و سالم ومفید باز گیرد..یک بهنجار ساز کیفری!!.

بدون شک اولین وجدی ترین نقد متوجه همین بهسازگاه است.

اگر همین بهسازگاه خود به محل زنده بگور کردن،مالکیت بر روح وجسم زندانیان(برده داری)،لحظات دلهره آور انسان(متهم)،و محروم کردن فرد و خانواده اش از معاش تبدیل شود آن وقت چه باید گفت؟و اگر این ماشین اصلاح به طرز ملموسی بی سامان شود دیگرچه می توان کرد؟

بلاشک زندان محل تشخیص اقتدار سیاسی است،و نمایشگاهی از درجه آزادی جامعه.

واما هدف زندان چیست؟حذف جرم ویا تنبیه بهینه مجرم؟

اگر هدف تنبیه صرف مجرم باشد ،این ویژگی نظام خود کامه است که جرم را در فضای بسته سیاسی-حقوقی تعریف کرده و به صورت دلبخواهانه اعمال میکند،هدف نه حذف جرم که اعمال و نشانه  اقتدار حاکمیت است واز متهم خواسته می شود در برابر دیگران جرمش را جار بزند.و او جارچی جرم خود می شود..

در زمان گذشته وکمی حال متهم (و نه مجرم)در چهار راهها و کوی برزن وحال در رسانه های گروهی وتلویزیون باید نمایش اقتدار حاکمیت را بازی کند و اقتدار بارها نشان داده که به کمتر از این راضی نمی شود.

اما اگر هدف تنبیه حذف جرم باشد ،می توان جرم را در یک فضای عمومی تعریف کرد و حذف جرم از رهگذر نقد و نقادی صورت می گیرد.

بهر حال  می توان 3 شیوه سازماندهی قدرت تنبیه را از هم باز شناخت:

 

شکل اول آن بر حق قدرت خدشه ناپذیر تابوهای مذهبی-سلطنتی استوار بود .هدف آن باز تولید اقتداراست و روش آن داغ آئیینی انتقام بر جسم مجرم و به صورت علنی و نمایش در گذرگاههای عمومی است.

 

شکل دوم و  بر طبق طرح  حقوقدانان اصلاحگر ،تنبیه روشی است  برای تجدید صلاحیت دهی افراد به منزله اشخاص(سوژه).این تنبیه نه از داغ ها بلکه از نشانه ها،{یعنی}از مجموعه های رمز گذاری شده تصورات استفاده می کند و کارکرد

مجازات در این صورت است که این تصورات را هر چه سریعتر انتشار دهد و پذیرش همگانی ترآن را تضمین کند.

 

 شکل سوم که در طرح نهاد حبس تجلی یافته،نه از نشانه ها بلکه از روش های رام کردن بدنها استفاده میکند،  رام کردن بدنها بهمراه رد واثرهایی که این ترتیب در رفتار به صورت عادت ها به جا می گذارد.

 این اشکال تنبیه مستلزم یک اقتدار بالا و ویژه مدیرییت کیفر است که باید استقرار بیا بد تا اعمال شود.

 

.یک گروه پادشاه و کلیسا  و تیم و نیروهایشان.دومی پیکر اجتماعی  و سومی دستگاهی اداری-اجتماع!.

 

بلبشوئی از نیروها وقوانین و هرج ومرج وتضاد های نیروها،از سوئی بدنی که تضعیف می شود،و از سوئی روحی که دستکاری می شود ودر معرض بازبینی قرار میگیرد،واز سوی دیگر بدنی که در زندان تصمیم به رام و سر براه کردنش گرفته می شود،گاه یکی از این 3 تکنولوژی قدرت وگاه هرسه آن!!.3 تکنولوژی برای  کاراکردن قدرت!،وحالا این در نظامات بسته برخی کشورهای جهان سوم اعمال می شود،و زندانیان به آزمون این سه طرح برده می شوند و زندان در نظام بسته یعنی آزمایشگاه تمام عیار این هرج ومرج حقوقی-سیاسی که گاه از داغ وگاه از دستکاری روح و گاه از رام کردن سود می برد..

باید این هرج ومرج در تعریف جرم وشیوه های تنبیه نقد شود.

این نامشخص بودن جرم،این سود جوئی بی پایان دیکتاتوری ازهرج ومرج،این انتقام جوئی اقتدار از زندانی،این آزمایشگاه غیر انسانی، واین آنارشیسم مزورانه اقتدار.

 

 

 

 

2-2-شیوه های مشروعیت سازی سازمان کیفری بسته

 

مشروعیت در دنیای کهن اکثرا مفهومی وابسته به توان نظامی بود که این در سیستمهای کیفری به اقتدار دستگاه سلطنت-کلیسا بازمی گشت و افکار عمومی عملا مرعوب حاکمیت بود.

با شکل گیری نهادهای منتقد این اقتدار کم کم موج اصلاح طلبی به یک رویه تبدیل گردید و سامان واحدی یافت تا در نهایت به دو مفهوم مهم حق در اختیار داشتن وکیل و اعتراف آزاد و بدون اجبا روشکنجه  متهم تبدیل گشت و بدین گونه اشکال پیچیده وغیر انسانی مراسم اعتراف طرد شد.

حکم1498فرانسه و الحاقی1670نمونه بارز این شیوه بودکه به نداشتن وکیل و عدم اگاهی متهم از رویه بازپرسی تاکید می کردوقاضی حق داشت از شیوه های غیر متعارف و القائی استفاده کند ، بدین معنی که به تعبیر زیبای فوکو در برابر عدالت شاه همه صداها باید خاموش می شد.

مشروعیت سازمان کیفری محققا وابسته به مشروعیت نظام سیاسی حاکم است واین نکته ظریف سیاسی بودن مفهوم قضا است.     

در نظام غیر دموکراتیک تلاش برای مشروعیت بخشی شیوه های مجازات از جانب شیوه های مختلفی انجام میگیرد:

 

 

 

 

 

 

1-2-2-انتساب احکام و قوانین وشیوه های کیفری به عالم بالا و بدین وسیله غیر قابل نقد کردن آن.

 

2-2-2-گره زدن اصلاحات بنیادی در نظام کیفری به مفهوم سیاسی براندازی و بدین وسیله حذف اصلاح طلبی کیفری.

 

3-2-2-مسکوت گذاشتن روند  بازپرسی ها و اعترافات از دید وکیل و تاکید وافر بر حق قاضی(در حالیکه جایگاه وکیل و قاضی در روند بازپرسی یکسان است.

 

4-2-2دادن حق ویزه به مفهوم اعتراف در جریان بازپرسی

 

5-2-2-در مورد متهمان سیاسی استفاده از بازپرسان با نگاه ثابت سیاسی والقائ دیدگاه ها به متهم.

 

6-2-2-استفاده از حق یکطرفه و غیر انسانی و خدعه آمیز اعتراف گیری واعتراف خوانی رسانه ای.

 

7-2-2-تلاش برای بی اعتبار کردن مجامع طرفدار حقوق بشر و ایجاد جبهه بندی

نگاه (غربی-شرقی)،(الهی-انسانی)وبیتفاوتی به درک بشری از جرم ومجازات

 

 

 

 

منابع :

مراقبت و تنبیه-تولد زندان--میشل فوکو

 

نوشته حمید رضا شمس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/09ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط سعید | 
بیگانه ترین آشنااقتدار ملینماد مردم سالاری

 

از شما دوست داران ملی مذهبی ها از اینکه از این وبلاگ دیدن می کنید

متشکرم و امیدوارم راه این

عزیزان ادامه یابد .

لطفا پس از استفاده از وبلاگ نظر خود راجع به آن بنویسید.

گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/09ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگی که ملاحظه میکنید تمام حرف های درون سعید در تمامی جهات است.امیدوارم لذت ببرید.

نوشته های پیشین
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
نشریه شاخه جوانان مشارکت
اوهام محرمانه
باران شیوا
اوهام محرمانه قبلی
نهایت محسن
دکتر مصطفی معین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM